ای کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت

پرستو
ستاره گم شد و خورشید سر زد پرستویی به بام خانه پر زد در آن صبحم ثفای آرزویی شب اندیشه را رنگ سحر زد پرستو باشیم و از دام این خک گشایم پر به سوی بام افلک ز چشم انداز بی پایان گردون در آویزم به دنیایی طربنک پرستو باشم و از بام هستی بخوانم نغمه های شوق و مستی سرودی سر کنم با خاطری شاد سرود عشق و آزادی پرستی پرستو باشم از بامی به بامی صفای صبح را گویم سلامی بهاران را برم هر جا نویدی جوانان را دهم هر سو پیامی تو هم روزی اگر پرسی ز حالم لب بامت ز حال دل بنالم وگر پروا کنم بر من نگیری که می ترسم زنی سنگی به بالم |
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط قلب ویران
|
