تبليغاتX
سردار فتح قلب ویرانم دوستت دارم

سردار فتح قلب ویرانم دوستت دارم

برسنگ مزارم بنويسيد :كه او خسته دلي بود در اين خلوت خاموش----------- كه از غم هاي جهان گشته فراموش

غروب زیباست اما نه غروب عشق..................

 
بازم نيومدي...

 
عاشق و مجنونت شدم
 
ناخوانده مهمونت شدم
کلي پريشونت شدم
اما بازم نيومدي
قهوه فنجونت شدم
شمعه تو شمعدونت شدم
خاکه تو گلدونت شدم
اما بازم نيومدي
برفه زمستونت شدم
رسوا و حيرونت شدم
چيک چيکه ناودونت شدم
اما بازم نيومدي
آفتاب و بارونت شدم
اشکاي لرزونت شدم
 
عطره گلابدونت شدم
اما بازم نيومدي
ماهه تو ايونت شدم
خراب و ويرونت شدم
گله گلستونت شدم
اما بازم نيومدي
سه ماه تابستونت شدم
الوند و کارونت شدم
دشتاي ايرونت شدم
اما بازم نيومدي
دنا و هامونت شدم
نزديکتر از جونت شدم
رگت شدم خونت شدم
اما بازم نيومدي
خادم و دربونت شدم
اسيره زندونت شدم
گلابه کاشونت شدم
اما بازم نيومدي
يه جوري مديونت شدم سنگه خيابونت شدم
راهيه ميدونت شدم
اما بازم نيومدي
تو سختي آسونت شدم
تو دردا درمونت شدم
ناجيه پنهونت شدم
اما بازم نيومدي
لباس و سامونت شدم
سارقه ايمونت شدم
چشماي گريونت شدم
اما بازم نيومدي
لباي خندونت شدم
گشنه شدي نونت شدم
آبه فراونت شدم
اما بازم نيومدي
هميشه ممنونت شدم
من ني چوپونت شدم
آب تو بيابونت شدم
اما بازم نيومدي
شعرايه ارزونت شدم
عمري غزل خونت شدم
تسليمه قانونت شدم
اما بازم نيومدي
گشنه مژگونت شدم
هلاکه چشمونت شدم
رفتم و قربونت شدم
اما بازم نيومدي...
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  | 

کاش در این دنیا نبودم................

آتش پنهان

گرمی آتش خورشید فسرد

مهرگان زد به جهان رنگ دگر

پنجه خسته این چنگی پیر

ره دیگر زد و آهنگ دگر

زندگی مرده به بیراه زمان

کرده افسانه هستی کوتاه

جز به افسوس نمی خندد مهر

جز به اندوه نمی تابد ماه

باز در دیده غمگین سحر

روح بیمار طبیعت پیداست

باز در سردی لبخند غروب

رازها خفته ز نکامی هاست

شاخه ها مضطرب از جنبش باد

در هم آویخته می پرهیزند

برگها سوخته از بوسه مرگ

تک تک از شاخه فرو میریزند

می کند باد خزانی خاموش

شعله سرکش تابستان را

دست مرگ است و ز پا ننشیند

تا به یغما نبرد بستان را

دلم از نام خزان می لرزد

زانکه من زاده تابستانم

شعر من آتش پنهان من است

روز و شب شعله کشد در جانم

می رسد سردی پاییز حیات

تاب این سیل بلاخیز نیست

غنچه ام نشکفته به کام

طاقت سیلی پاییزم نیست
 

 

سرگذشت گل غم

 

تا در این دهر دیده کردم باز

گل غم در دلم شکفت به ناز

بر لبم تا که خنده پیدا شد

گل او هم به خنده ای وا شد

هر چه بر من زمانه می ازود

گل غم را از آن نصیبی بود

همچو جان در میان سینه نشست

رشته عمر ما به هم پیوست

چون بهار جوانیم پژمرد

گفتم این گل ز غصه خواهد مرد

یا دلم را چو روزگار شکستی هست

می کنم چون درون سینه نگاه

آه از این بخت بد چه بینم آه

گل غم مست جلوه خویش است

هر نفس تازه روتر از پیش است

زندگی تنگنای ماتم بود

گل گلزار او همین غم بود

او گلی را به سینه من کاشت

که بهارش خزان نخواهد داشت
 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  | 

چه زمونهای یه عاشق حقیقی پیدا نمیشه..............

ستوه

 

در کجای این فضای تنگ بی آواز
 

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز

شهر را گویی نفس در سینه پنهان است
 

شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد

آٍمان در چاردیوار ملال خویش زندانی است

روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست

آفتاب از اینهمه دلمردگی ها رویگردان است

بال پرواز زمان بسته است

هر صدایی را زبان بسته است

زندگی سر در گریبان است

ای قناری های شرینکار

آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار

ای خروشان موجهای مست

آفتاب قصه هاتان گرم

چشمه آوازتان تا جاودان جوشان

شعر من میمیرد و هنگام مرگش نیست

زیستن را در چنین آلودگی ها زاد و برگش نیست

ای تپش های دل بی تاب من

 ای سرود بیگناهی ها

ای تمنا های سرکش

ای غریو تشنگی ها

در کجای این ملال آباد

من سرودم را کنم فریاد

در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط قلب ویران  |